چوپان و ماررفیقم دردِدل بر سینهاش داشتگَزید دستان خود از لطف بدکاشت[1]کسی بشکسته بود نازک دلش رادلxadآزرده به نزدم کرد شکایااز آن نامردمان بیمروّتحکایت کرد یکی داستان و عبرتیکی مرد فقیری با زن و پور[2]بهxadسختی روزگار طی کرده از زوربهxadچوپانی گرفت قوت از خداوندبکرد شکر و به هر روزی[3] چه خرسندیکی از روزها، گردون به کامش[4]بدوشید شیر بز بهر طعامشبریخت آن را به یک کاسه، نه بسیاربه قصد گرم نمودن رفت پی خارچو برگشت، دید که ماری میخورد شیرنشد او را مزاحم تا شود سیرچو مار رفتار مَرد را از کَرَم دیدبه خود گفتا کنم امروز بر او عیدبه لانه رفت و آورد سکّهای زر[5]که این خوبی بگردد هر دو یک سرنهاد آن سکّه را در کاسهی شیررهِ جبران بر او اینگونه تدبیربشد تکرار به هر روز این قضا رابه هر سکّه نمود شکر خدا راتمکّن یافته مرد و قصد حج کردبه پورش ماجرا گفت و رهِ دردبگفتا چون نباشم، تو چنین کنصبوری کرده و بر آن یقین کنپسر تکرار نمود کار پدر رابه چند روزی گرفت سکّه و زر راز کمطاقتی و بیصبری خویشطمع ناگه گریبانش گرفت بیشاگر مار را کَنَم سر را ز پیکربه یکباره بهدست آرم همه زرلذا حمله نمود بر مار بیxadحیل[6]دُم او قطع بشد از ضربهی بیلچو مار زخمی بگشت از کینهی پورگزید او را ز خشم و گشت از او دورپسر مُرد و بدید فرجام آن کارنبود آن رَه، رهِ شکرانه از مارز حج برگشت و چون بشنید قضایابشد نالان و محزون از بلایادگر باره برفت دنبال آن مارگذاشت آن ظرف شیر بر درگه یاربیامد مار و باز در پاسخ شیرنهاد یک سکّه در ظرف و چه دلگیربدو گفتا که این پایان کار استغم هر دو به ما دردی نزار استنه داغ از سینهی تو میرود مَردنه دُم برگردد و آرام شود دردکه راه ما دگر از هم جدا هستمیان مار و مرد، درد و بلا هستچو این شعر آقا سلامت می کنم...
ما را در سایت شعر آقا سلامت می کنم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 15:26